اختر خانوم رو دوست داشتم، به نظرم زن زیبا و مهربونی بود. خونه شون رو هم دوست داشتم. هنوزم هر وقت از اون خیابون رد می شم یادش می افتم. به ما بچه ها خیلی توجه می کرد و این چیزی بود که اون زمونا از طرف بزرگترها کمتر می شد دید.
خدا رحمتش کنه، خیلی زود از این دنیا رفت، چند سال بعد از همین خاطرات کودکی من، سرطان سینه گرفت و مرد. همه می گفتن دق مرگ شد زن بیچاره. از غصه اعتیاد لعنتی که به جان شوهرش افتاد، هنوزم یادم نمیره هر بار که می اومدن خونه ما تا مدتها بوی ادوکلن شوهرش تو فضا می موند. سرهنگ ارتش بود و کلی کبکبه و دبدبه داشت واسه خودش. کسی بود واسه خودش. نفهمیدم چی شد که یک دفعه همه چی نابود شد، قبل از همه اختر خانوم بود که اون همه حقارت رو تاب نیاورد، بعد هم خودش بود که تو کوچه های یه شهر غریب جسدش رو پیدا کرده بودن. بچه هاش هم هر کدوم رفتن سر زندگی خودشون، اما با کوله باری از درد که همواره بر دوش می کشند.
وبلاگمو که می ساختم به یاد مهربونیاش و این اسمی که با محبت روی من گذاشته بود و صدام میزد، اسم وبلاگمو انتخاب کردم تا یادش رو گرامی بدارم.
