X
تبلیغات
چهل سالگی

چهل سالگی

در آغاز چهل سالگی احساساتم را از لابلای امواج سهمگین زندگی بیرون می کشم تا نپوسند!

بچه که بودم،  سن قبل از دبستان، خیلی تپل مپل بودم با قدی کوتاه. یادش به خیر اختر خانم که همسر یکی از اقوام پدرم بود، بهم می گفت نیم بطری.

اختر خانوم رو دوست داشتم، به نظرم زن زیبا و مهربونی بود. خونه شون رو هم دوست داشتم. هنوزم هر وقت از اون خیابون رد می شم یادش می افتم. به ما بچه ها خیلی توجه می کرد و این چیزی بود که اون زمونا از طرف بزرگترها کمتر می شد دید.

خدا رحمتش کنه، خیلی زود از این دنیا رفت، چند سال بعد از همین خاطرات کودکی من، سرطان سینه گرفت و مرد. همه می گفتن دق مرگ شد زن بیچاره. از غصه اعتیاد لعنتی که به جان شوهرش افتاد، هنوزم یادم نمیره هر بار که می اومدن خونه ما تا مدتها بوی ادوکلن شوهرش تو فضا می موند. سرهنگ ارتش بود و کلی کبکبه و دبدبه داشت واسه خودش. کسی بود واسه خودش. نفهمیدم چی شد که یک دفعه همه چی نابود شد، قبل از همه اختر خانوم بود که اون همه حقارت رو تاب نیاورد، بعد هم خودش بود که تو کوچه های یه شهر غریب جسدش رو پیدا کرده بودن. بچه هاش هم هر کدوم رفتن سر زندگی خودشون، اما با کوله باری از درد که همواره بر دوش می کشند.

وبلاگمو که می ساختم به یاد مهربونیاش و این اسمی که با محبت روی من گذاشته بود و صدام میزد، اسم وبلاگمو انتخاب کردم تا یادش رو گرامی بدارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 9:4  توسط نیم بطری  | 

تو کمان کشیده و در کمین

که زنی به تیرم و من غمین

همه غمم بود از همین

که خدا نکرده خطا نکنی

               که خدا نکرده خطا نکنی

                          که خدا نکرده خطا نکنی.............


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 9:25  توسط نیم بطری  | 

کاش می دانستی

بدون تو

برای خوردن یک سیب

چقدر تنهایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 8:47  توسط نیم بطری  | 

/**/

تو یک پست دیگه ای نوشتم که یکی از بهترین سریالهایی که از تلویزیون ملی دیدم، مدار صفر درجه بود. عجب غم عمیق عاشقانه ای توش موج می زد. و تیتراژ پایانی اش هم واقعاً زیبا بود. همین جا شعرش رو می ذارم.


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می افرید
وقتی زمین ناز ترا در اسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم, نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
ادم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی....


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 8:39  توسط نیم بطری  | 

به جرأت می تونم بگم که مژگان، بین همه دوستانی که دارم برام یه چیز دیگه است. رابطه روحی خاصی با هم داریم که اگر حتی سالها هم همدیگه رو نبینیم، ذره ای از اون حس دوستی عاشقانه بینمون کم نمی شه. دوستت دارم ها و عاشقتم هایی که بین ما دو تا رد و بدل می شه، مثال زدنی شده.

ایمیل امروز صبحش این شعر بود بدون هیچ توضیحی. آنقدر احساساتم رو بر افروخته کرد که الان دلم می خواد تنها کسی که در کنارم بود و می نشستم باهاش ساعتها حرف می زدم، اون بود.

این هم از شعر "حضور" که اینجا هم می ذارمش تا برای همیشه مهر و محبتش رو نسبت به خودم ثبت کنم.


تنها نشانه بودن حضور نيست
اي بسا خيل حاضران كه تصويرشان در آيينه چشم
انعكاسي از عدم است
اي بسا غايبي كه خاطره مژه هايش
هزار آيينه را به تصوير ميكشد
به ياد آن غايبم
كه با هزار آيينه در چشم من
خاطره اش به دل نشسته است


+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 9:0  توسط نیم بطری  | 

به جستجوی تو

بر درگاه كوه می گریم

در آستانه ی دریا و علف

به جست و جوی تو

در مسیر بادها می گریم

در چار راه فصول

در چارچوب شكسته ی پنجره ای

كه آسمان ابر الوده را

قابی كهنه می گیرد

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند....تا چند

ورق خواهد خورد؟


(احمد شاملو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 9:36  توسط نیم بطری  | 

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود 

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق

چهره آبیت پیدا نیست


***

و خنکای مرحمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

ای عشق ای عشق

چهره سرخت پیدا نیست.


***

غبار تیره تسکینی

بر حضور ِ وهن

و دنج ِ رهائی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

ای عشق ای عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست"

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 12:23  توسط نیم بطری  |